دیروز برای دیدار عزیزی به یزد شتافتم که تحمل هیچیک از قسمتهای زندگی اش برای من و شما مقدور نیست.

بیمار بود........

پدرش را که پزشک هم بود از دست داد.....

جانباز شد.......

برادرش شهید شد.......

پس از یکسال زندگی با عزیزترین انسان زندگی اش او را از دست داد.....

فرزندش را در فراغ همسر بدنیا آورد...........

مشقات بیماری فرزندش را به دوش کشید........

و سرانجام به کانسر پستان مبتلا شد......

و اینک چشمان بی فروغ این زن بردبار  در ای سی یو بیمارستان مرتاض  آخرین لحظات را سپری میکند.  برای من که از آغاز تا پایان در قصه این زندگی حضور داشتم  بازگویی اوج دردهای دکتر فروغ قیصری به نهایت دردناک است. 16 سال قبل او را یاد میآورم که دستان همسرش را در آی سی یو نوازش میکرد و اینک خود بر آن تخت آرمیده است....