چشمهایش

ایستاده بود روبروی من و میشد از چشمهایش خواند که جز مهر سرشار چیز دیگری الان ندارد ، حتما دیده اید در این عمر چند ساله طبابت خودتان که گاهی پدر یا مادری با تمام وجود از شما قدردانی میکند و چه حس خوبی دارد  این احساس خوب 

آمده بود که از زحمت دکتر علی جلیلی قدر دانی کند که در وانفسای اورزانس بیمارستان امور مربوط به فرندش را حتی تا بعد از ترخیص پیگیری کرده بودند

اصرار داشت که حتما اینجا بگویم

هرچند بسیار پیش میآید این روزها که طبیبی خارج از وظیفه خود کاری کند اما تا این حدش لابد آنقدر دلچسب بوده که دکتر آقایی ما اصرار به درج این خواسته دارد تا همه بدانند

الغرض ما هم که از قبل دکتر علی را میشناسیم و میدانیم که مهربانیش بی حد است خیلی تعجب نکردیم ولی این باعث نمیشود که مراتب قدردانی دکتر آقایی را ابلاغ نکنیم

علی آقا کارت درسته دستتم درد نکنه

وایبر

سلام

قبلا اینجا برو بیایی داشت ! یکی میومد یکی میرفت یکی ام هر بار میپرسه آدرس وبلاگ چی بود ؟؟ باید بزنم www بعدش اسم اونو بزنم

این روزا اینجا هوو پیدا کرده !! یه هووی همیشه همراه که نمیذاره این بدبخت فلک زده اصن بفهمه بابا یه روزی اینجام آب ورنگی داشت ! عشوه و نازی داشت ! هر روزم اگه نگم  حتما چن روز یه بار یه بارو سر میزدن بهش!

بابا مگه نگفتن شرط این که یکی دیگه رو بیاری بندازی دنبال خودت عدالته ؟ مگه نمیدونین نمیشه هوو اوورد ولی اولی رو کلا بی خیال شد ؟؟

ولی از قرار گوش کسی بده کار نیست که نیست ! اوناییم که اینجا سر میزنن شاید هنوز گرفتار چشم و ابروی این وایبر نشدن !

برا همین توصیه میکنم داریوش تو هم بهتره بیای پیش هووووو !! اوناییم که با این هوو مخالفن بهشون گفته باشم .........

القصه گروه جدید 69 ایها تو وایبر یه گروه دارن ! ( اینو گفتم برا اونایی که نمیدونن ! ) اونجا یرا اینگه آب و رنگش بیشتره آدمای بیشتری رو میبینی ! اقلش اینه که میبینی آن لاینن یا نه ! تازه کلی ام مطلب میذارن ! همهش نباس نشست دید داریوش بناس کی حالش خوب باشه ! کی دوس داشته باشه ! کی هوس کنه که بیاد یه خبری بذاره 

شمام بیاین

........

پدر زن

سلام دکتر جواد وطنی زنگ زده من پدر زن شده ام و خبرش را بگذار اینجا من هم گفتم به چشم و خبرش را گذاشته ام خوشحال میشویم دوستان اگر میخواهند خبری را از خودشان به اطلاع بقیه برسانند بگذاریم اینجا مثلا عکس فرزندانشان را بگذاریم ببینیم نسل بعد از 69 احوالشان چگونه است چه کسانی داماد دارند چه کسانی عروس دارند چه کسانی میخواهد عروس داشته باشند برایشان پیدا کنیم چه کسانی دختر دم بخت دارند برایشان همسر پیدا کنیم ما اینجا کلی گزینه روز میز داریم باور کنید .......

گزینه سه

سلام قدیمترها وقتی امتحان که میدادیم و تستهای دو برشک و سه بر شک را میگذاشتیم آخر کار بعد از تلاشهای بی وقفه برای امدادهای غیبی و ظاهری و پدالی و زاویه دید تا سه تا اینور سه تا اونور تازه چن تایی سئوال باقی میماند که بهترین توصیه از طرف علمای اهل شانس توصیه به انتخاب یک گزینه بود برای همه سئوالات که اگر نمره منفی داشت تا بیست و پنج صدم و اگر نداشت حد اقل یک نمره داشت خیلی جای خوشوقتی است که هنوز هم دوستان بر آن طریق مانده اند و خاطرات همچنان زنده میدارند این را اگر شما هم سری بزنید به قسمت نظرات متوجه میشوید البته اینجا سه گزینه بیشتر نیست ! نتایج را هم داده ام به یک نفر اهل فن که تحلیل کند نظرات جالبی داد یکی همان از سر ناچاری که نظری برای کسب حد اقل امتیاز است دومش اما جالب تر است ، اهل فن میگوید اینها عده ای هستند که بسیار دلتنگ این جایند !! بسیار !! آنقدر که مرتب می آیند و هرچند حوصله نظر گذاشتن در قسمت نظرات ندارند ، اما زحمت یک تیک زدن برایشان آنقدر سنگین نیست ما هم قرار شده این نظر را بدهیم دست داریوش ببرد ببیند کجا میشود داد این وبلاگ را تمیز بشورند و حنوط کنند لباس سه تکه یا هفت تکه را هم آماده کرده ایم داریوش این تو و این پاسخ جیم در قسمت نظر سنجی ،اوضاع وبلاگ چطوره !!

نبودنش بهتر بودنشه

سلام

احوال شما

اگر از احوالات ما خواسته باشید نعمت سلامتی برقرار و به دعا گوئی شما مشغول میباشیم و غصه ای نداریم به جز دوری روی مبارک شما که امیدواریم به زودی دیدارها تازه گردد

اینجا همه سلام میرسانند شما هم به همه سلام برسانید

جواب نامه را فوری فوری فوری بنویسید

ارادتمند شما من و داریوش و سعید و امیر

تسلیت

سلام

یک هفته ای بود داریوش تهران ماندگار شده بود و هر بار احوالش را میپرسیدم حال و روز درهمی داشت

پیگیر که شدم فهمیدم به خاطر بیماری پدر ، داریوش مدتی است تهران است و پیگیر امور پدر خویش که مدت زیادی است با بیماری دست و پنجه نرم میکند و حالا بیماری باعث بستری پدر شده

تا چند روز قبل که سعید تیموری و بعدش داوود امینی پیامک زدند که پدر داریوش به رحمت خدا رفته ، وقتی هم به داریوش زنگ زدم و تسلیت گفتم اول از همه گلایه کرد که چرا داوود همه را خبر دار کرده و من راضی به زحمت دوستان که خود را به زحمت میاندازند و خاطرشان از این داغ مکدر میشود نیستم

به هر حال سخت است که در سوگ عزیزان بنشینیم ولی حتما همدردی کمترین کاری است که میتواند اندکی داغ دوری عزیزان را ممکن کند این چند روز هم دوستان گله کردند که چرا خبر و تسلیت را در اینجا نگذاشته ام

داریوش عزیز ، از طرف همه دوستان به تو تسلیت میگوییم و امیدواریم که روح پدر بزرگوارت که ذکر نیکی ایشان را قبلا شنیده بودیم در جوار حضرت حق آرام گرفته باشد

انشاالله بقای عمر شما باشد

مراسم هفتم این هفته پنج شنبه میمه است دوستانی که نزدیکند و میتوانند شرکت کنند

شادی روح همه مومنین و مرحوم ، پدر دکتر ذاکری فاتحه .....

دموکراسی

سلام

باز ما دو سه روز نیامدیم داریوش دموکراسیش گل کرده کامنتهای نگو را میگذارد اینجا

بعضی بزرگان احتمالا همکلا

سی ! احتمالا نفوذی ! شایدم عوامل استکبار جهانی به قصد بر هم ریختن این اتحاد محکم بین همکلاسیهای دور و نزدیک 

با اینکه  میدانند نظراتشان درج نمیشود! باز هم  با نام و بی نام درد  دلهای کهنه اشان را می آورند اینجا . حالا یا به قصد قربت یا به امید اینکه  شاید یکی بشنود 

حالا هر کی هرچی گفته. چون  .نه بناست به گفته  عده ای یکی بالا  برود نه یکی بیاید پایین . نه بناست ما به تریش قبایمان بر بخورد ادامه راهمان را به حرف مردم ول کنیم. همینقدر که همه برایشان مهم است که فضا نرود به سمت بی در و پیکری خوب است  از طرفی دلمان قرص میشود که همه اینجا سری میزنند ببینند چه خبر است از احوال هم خبردار شوند  

داریوش خان  عزیز دل برادر

دموکراسی باید هدایت شده باشد



گپ دوستانه

سلام

گاهی وقتها دوستی ٬ رفیقی که تو را میشناسد و از دور تو را میبیند اظهار خرسندی میکند که این فضای مجازی و این وبلاگ  هست تا بیاید و از احوال دوستانش باخبر شود !

 لبخندی از سر رضایت میزند !

گاهی همان که اظهار خرسندی میکند وقتی نظر میگذارد شیطنت از سر و رویش میبارد  !

کارهایش بیشتر به شیطنت سال اولیها میماند که وقتی تو را میبیند صورتش به خنده تا بنا گوش باز میشود و همان وقت جزوه تو را کش رفته و داخل کیف یا زیر کاپشن گذاشته است  

وبلاگ ۶۹ ایها 

جائی برای لبخند ! جائی برای خیره شدن به عکسهای قدیمی ! جائی برای دیدن آرزوهای دیروز ! جائی برای برگشتن به دوران سرزندگی است

هربار که یکی غیر خودم اینجا مطلب میگذارد  تا آخر آن خاطره میروم ٬ هر چند بیشتر خاطراتش مال داریوش است و غیر از داریوش بقیه حال و حوصله نوشتن خاطراتشان را ندارند از سعید گرفته تا رفیقی که دمار ما را درآورد که به نویسندگان اضافه شود و هنوز یک نقطه هم خرج اینجا نکرده ! عده آدمهای غیر تکراری که گاهی اینجا می آیند تقریبا نصفه کلاس را شامل میشود ! سرکشی دوستان همکلاسی به جای قدمهای آمدنشان در قسمت نظرات معلوم میشود ! گاهی هم وقتی که تو را میبینند به احوال پرسی و اعتراضی به نوشته     

ا - ا وقتی نظر میدهد نمیشود گذاشت ٬ خودش میگوید کار من نیست ولی از غیر او هم بر نمی آید ! - بد ترش این که یکی نظر میگذارد و اسمش را م - م میزند غافل که م - م را که همه ما میشناسیم عمرا اگر  اهل این رفتار باشد ! اگر به جای او به نام ا - ا میزد بیشتر باور میکردیم

نظر گذاشتن یک خاصیت دیگر هم دارد ! از احوالات دوستان این طرف و آنطرف مملکت تا آنطرف دنیا خبر دار میشوی

  خلاصه اش میشود این که !

از این که به اینجا سر میزنید و نظر میگذارید تشکر میکنیم !

از اینکه اینجا می آیید و نظر نمی گذارید هم تشکر میکنیم

خدا به همه شما طول عمر بدهد

میخواهیم همایش بگذاریم ! وقتی به جواد اینرا گفتم نزدیک بود سکته کند !

هنوز دفتر دخل و خرجش به هم نمیخواند

عید دیدنی

سلام

روز اول

نه

دوم بعد از عید ٬ جواد که حالا افتخار همکاری با او به افتخار همکلاسی بودن برای ما اضافه شده  گفت ،

بیا برویم دیدن رئیس !

قرار شد برویم خانه دکتر میرمحمدی ! با دوستان هماهنگ شد و بعد از ساعت اداری آنجا بودیم نیم ساعتی را پشت در معطل شدیم تا سید آمد ! هماهنگی جواد کار دست همه داد ! از صبح که ساعت را هماهنگ کرده بود یادش رفته بود یادآوری کند ! اخلاق جواد را یادم رفته بود که باید خود من هم به او یاد آوری میکردم ! 

وقتی زیارت قبول گفتند سیدپرسید

=کجا بودی ؟

- کربلا !

= چرا خدا حافظی نکردی ؟  پیآمک هم نمیشد زد ؟

دلیل خاصی نداشت ! ولی کسی باور نکرد

شما چطور ؟؟

...........................................................................................

پس نوشت :

دلیل اینکه عکسها را نمیزنم به من ربطی ندارد ! دکتر برخورداری کلا در تحویل عکسها به من مشکل دارد برنامه گذاشته ام این دفعه خودم دور بین ببرم

پیامک

سلام

 علی جلیلی پیامک زده که :

با انتخاب دوستان خود در سازمان نظام پزشکی نشان دهید که هنوز ۶۹ ایها نخود هر آشی هستند

کاندید اصلح نظام پزشکی علی جلیلی

البته برای اینکه علی را ناک اوت نکنند و تنها نباشد بنده هم ثبت نام کرده ام

جواد وطنی

سلام

دو سه روزی بود که همراه سید اینطرف آنطرف میرفت گفتم دوباره چه نقشه ای دارد ! تا اینکه یک بار که دفتر دکتر وفائی نسب بودم آمد و گفت سید را راضی کردم بیایم حوزه درمان ! به او گفتم بیا پیش ما اینجا یک نفر در قد و اندازه تو کم دارد !

قرار شد بیاید و دو سه روز بعدش هم ابلاغش را گرفت و آمد !

این جواد حالا شده همکار ما ! رئیس ما ! 

این جمع ما فقط امیر ایزدی را کم دارد !

دو خبر

سلام

برای من و دوستانی که برای این وبلاگ مطلب میگذارند کار سختی است که خبر ناگوار بگذاریم اما روزگار همانگونه که اخبار خوب دارد محمل اخبار بد و ناگوار هم هست

باخبر شدیم دکتر محمد حسین دهقانی محمد آبادی در غم از دست دادن پدر نشسته است همه ما پدر مهربان و دوست داشتنی او را به یاد داریم ضمن تسلیت به دوست عزیز برای روح آن مرحوم آمرزش و هم نشینی با اولیای خدا را مسئلت داریم

مراسم ترحیم آن مرحوم در مسجد جامع محمد آباد سه شنبه عصر و مسجد جامع احمد آباد چهار شنبه عصر برگزار میشود هم چنین  ۷ صبح جمعه در حسینه نظر کرده واقع در خیابان سلمان مراسمی برگزار میشود از دوستانی  که امکان حضورشان فراهم است  دعوت به حضور میکنیم

همچنین مراسم روضه خوانی در منزل پدری دکتر وطنی ٬ هر شب از یک شنبه تا ۵ شنبه این هفته در مهرجرد میبد بر قرار است

برای شادی روح ایشان فاتحه

.......................................................................................................................................

پی نوشت : دوستان میپرسند کدام دکتر دهقانی . به اطلاع میرساند محمد حسین دهقانی محمد آبادی فرزند حسن دهقانی - ورودی هفتاد -

آقای حسن دهقانی راننده مینی بوس که بسیار خوش مشرب بود

خرانق

پیرمرد با قدمهای آهسته و شمرده جواد را نشانه رفته بود و به سمت او می آمد شاید به دلیل اینکه نشسته بود و عده ای دورش جمع بودند

پیرمرد فکر میکرد حالا که خدا ساخته و او  این همه دکتر را باهم میبیند لابد میتوانند مشکلات او را یک جا و درجا حل کنند برای همین آمد و نشست روبروی جمع و جواد از او پرسید: چطوری پدر جان ؟ قبل از آمدن پیرمرد حرف از زن و زندگی بود و خانه های قدیمی که در آنها هرچه نبود اما صفا بود  و عمرهای مثل همین پیرمرد که شاید ۹۰ سالی داشت ! جواد میخواست پیرمرد را سئوال پیچ این قصه کند ! پیرمرد هم که پی برده بود !  به همان لهجه روستائی گفت اذیتم نکنید ببین دوایی بهتر از اینها که دارم میتوانی به من بدهی ؟

و کیسه دوای پر از سرنگ و داروی همراهش را به جواد نشان داد ! به او گفت که همین هفته قبل از بخش قلب مرخص شده

جواد در پاسخ به او گفت : ببین پدر جان ! اگر دکتر درست و حسابی میخواهی برو پیش اون یکی و با انگشت دکتر حداد زاده را نشانه رفت که تازه داشت به جماعت میرسید ! پیرمرد هم درد خود را به دکتر حداد زاده گفت و نمیدانم در دل به جواد هم دعائی ... نثار کرد یانه ؟

اینبار دکتر جلیلی با همان نگرانی پدرانه برای اینکه همه چیز سر جای خودش باشد همه را دعوت کرده بود خرانق --همان خرونه --- خرانق روستائی است که خیلی قدیمها برای خودش در مسیر یزد به مشهد برو بیائی داشته ٬ اهالی  میگویند خرانق یعنی زادگاه خورشید که از خورانق گرفته شده اسم خور خیلی اسم شایعی است

از نزدیک دو ماه قبل با دکتر جلیلی بنای دعوت را گذاشته بودیم با همه ابزارهای امروزی و دیروزی ! پیامک و تلفن و یاد آوری در وبلاگ ۶۹ که بین همه مشهور شده به وبلاگ داریوش اینجا هم از دوستان دعوت کردیم ! که مثل همیشه عده ای با سر استقبال کردند با پا نیامدند ! عده ای از قبل پیگیر برنامه بودند و دم در برنامه مشکلاتشان گل کرد که چون بنای گله نیست به اختصار همانقدر که خودشان بفهمند د- س م - م بود و د - ا - ا و د - م ف و  ...... دکتر علی حرص میخورد که همه سر وقت بیایند  همه سر وقت برسند همه برای هرچه او آماده کرده از صبحانه و میان وعده و نهار و دوباره میان و عده و ..... را برسند که نذر علی کامل شود اما طبق سوابق و پیش بینی های قبلی که از حدود مهر ۶۹ تجربه اش را داریم ! بیشتر از نصف همکلاسیها حتی اینجا هم برنامه را عقب انداختند و از ساعت ۱۱ شروع به رسیدن کردند

برنامه ریزی مفصل بود و برای نفس کشیدن هم فرصت کم ! صبحانه مفصل علی با خاطرات کلاس و منبر جواد وطنی طی شد جواد اینبار یک ریز چسبیده بود به ذکر مناقب نهضت سواد آموزی

بعد از آن هم رفتیم که برویم بافت سنتی را ببینیم دکتر علی خیلی بی راه نمیگفت ! ارگ خرانق چیزی کمتر از ارگ بم ندارد شاید در مراتبی  برتر هم باشد هرچند دست روزگار و بی خیالی میراث فرهنگی نوید ویرانی بیشتری را هم میدهد

همگی رفتیم کنار منارجنبان خرانق که تک منار است و ظاهری محکم تر و زیباتر از همتای اصفهانی خودش دارد عده ای توریست هم آمده بودند که ندیدم بروند بالای منار ! به نظر نمیرسید به خاطر حفظ میراث باشد اینرا از آنجا میشد فهمید که وقتی دکتر ابولحسینی خودش را به سختی از درون دهلیز کم عرض به بالا کشیده بود آنها یک صدا با ته لهجه آمریکای جنوبیشان فریاد میزدند بپر ! بپر !  شاید مترجمشان بد ترجه کرده بود و منار جنبان را منجنیق فرض کرده بودند !

دکتر کاظمینی اصرار به رفتن بر گلدسته داشت و وقت هم نبود ! برای همین رفتیم دیگر مناطق را ببینیم و مثل همه برنامه ها خوردن جزء اصلی برنامه ! رفتیم شولی خوران در کاروانسرای خرانق که زیبایی آن مثال زدنی است میانه رسیدن به مراسم شولی خوران دکتر کاظمینی که فرصت نشستن نداشت مجبور مان کرد که برویم و بر فراز گلدسته مسجد ببینیم مناره به راستی تکان میخورد یا نه ؟ که تکان خورد آن هم چه تکان خوردنی ! سایه مناره هم در زمین میجنبید !

بعد شولی خوران و استراحت دوستان یکی یکی به نوبت رسیدند دکتر ابهت که از روز قبل اصرار داشت برنامه دکتر رحیمی نسب را به هم بزنیم و اصل را به خرانق بگذاریم رسیده بود و ما تازه فهمیدیم که قرار بوده کاری را به گردنش بیاندازند

بعد او هم اهالی میبد و اردکان و بهاباد نوری و مختار و حبیبی و ابوالحسنی رسیدند

بعد از نماز علی جلیلی جلو افتاده بود و وسط گرمای ظهر ما را به گرد خرانق میگرداند کاشف که به عمل آمد به بهانه ده گردی منتظر رسیدن دکتر خلفی بود و به محض اطلاع از رسیدن او دوره گردی را خاتمه داد و رفتیم برای صرف نهار

به زور و اجبار علی که خرانق و هرآنچه را دارد ببینیم عده ای ماندند و عده ای بر گشتند ! با آنها که ماندند رفتیم دریند که به زبان محلی درن با کسره دال  و را میگویند !! به راستی مکانی در این حد با آن همه طراوت میان کویر نوبر است که تا نبینید باور نمیکنید از سمت مشهد که به یزد می آیید چند کیلومتر مانده به خرانق تابلو دریند زده است اگر فرصت داشتید راه خود را به آن سمت کج کنید و خستگی راه بیابان را بگیرید

.........................................

از همه دوستان که یا آنها را به اسم کوچک یا بدون لقب نام برده ام عذر میخواهم اینجور خودمانی تر است با این حال اگر محل اعتراض است در آینده درست کنم - نوشته ها مدتی است مانده ! دلیل آنهم عکسهائی است که دکتر برخورداری گرو کشی عکسهای مراسم ۶۹ کرده و تحویل نمیدهد تا من باشم اینبار خودم دوربین ببرم - هروقت دکتر رضا عکسها را تحویل داد درج میکنیم

از بعضی از دوستان میخواهم در جعبه نظرات ......... ننویسند

پدر بزرگها

سلام

امسال سال خوبی است

سالی که نکوست از بهارش پیداست

و به قول پدر بزرگ : ماستی هم که ترش است از تغارش پیداست

الان که اینجا هستم داریوش و دخترش آوا که تا یک ساعت دیگر جوجه اردک بیچاره اش را دچار ضایعه نخاعی خواهد کرد ٬ هم نشسته اند ٬ دختر داریوش بر خلاف دختر جواد ( این جواد ) هنوز خیلی مانده تا از پدرش  بالا بزند ! دختر داریوش خیلی دیر پدر و مادرش را پیداکرده برای همین بر خلاف دختر دکتر مسعودی که وقتی ما کلاس اول بودیم او هم بود ٬دختر داریوش هنوز کلاس اولش دو سه سال مانده  !البته مثل دکتر مسعودی در کلاس ما بیشمارند !  مهر نهاد و جلالیان و رفیعیان و عرب زاده و وفائی و ... بقیه ای که اگر الان سراغشان را بگیری دیگر کارشان از بابا بودن گذشته و شده اند بابا بزرگ !

 بابابزرگ مسعودی ! بابا بزرگ میرمحمدی ! بابابزرگ مهرنهاد ! بابا بزرگ منتظری  ! بابابزرگ جلالیان البته خبر دقیقی از همه اینها که نوشته ام ندارم !  شاید نصف اینها در سن و سال پدر بزرگی را هم رد کرده اند ب۱ چه هایشان هنوز تصمیم نگرفته اند که دوره بعد که ما نشستی گرفتیم دور هم بودنمان بشود کلاس پدر بزرگها

البته مادر بزرگهایش که هنوز کمی زود است

همه این کندی حرکت در رشد و زاد و ولد ۶۹ ایها هم بر میگردد به تفکرات امثال داریوش که سنش سن پدر بزرگ است و دخترش هم سن نوه همکلاسی بغل دستی

خوشبختانه هرچه اینها کم کاری کنند جواد وطنی و حسین رحیمی و سید میر محمدی و منتظری و کلا اکثریت ۶۹ ایها تابع نظریات کنترل جمعیت نیستند و این خیلی خوب است ! آدمهای از جنس این کلاس نسلشان کره زمین را بگیرد خوب است ! نکند در عین بی نظمی دنیا به سرانجامی برسد  

روز معلم

سلام

چند روز قبل

یک روز بعد از ۱۲ اردیبهشت که ما همه به عنوان روز معلم میشناسیم (و اگر یادتان باشد آن روز برای بخش اطفال کلی برنامه ریزی کردیم و شاخه های گل خریدیم که به اساتید هدیه کنیم همانجا هم بود  ذوق نطق ما هم برای خیلی از دوستان لو رفت که نوشتیم و گلها را به اساتید هدیه کردیم !! و در آخر هم متهم به پاچه خواری شدیم ! هر چند همه از این تهمت پاچه خواری بهره ای بردند و ترم اطفال نه کسی افتاد و نه کسر نمره ای اتفاق افتاد 

الغرض

جعبه نظرات تلفن همراه را که روز بعد از دوازده اردیبهشت دید میزدم این آقا سعید که فکر کنم شادی روزهای پایانی دوره در زیر پوستش دویده بود نظر گذاشته بود که روز معلم بر شما که شیطان را درس میدهید مبارک باشد

به نظرم موضوع قلقلکی بود که میتوانست عضلات لواتور لبی سوپریور خیلیها که این روزها لب و لوچه اشان آویزان است را به کار اندازد ! برای همین پیامک سعید را برای اکثر دوستان فرستادم از ۶۹ ای تا غیر آن !

جالبتر از ارسال پیامک شارژ موبایل بود که تا ساعتی بعد از بس که یا زنگ خورد یا اعلام پیامک نوازش از دوستان را دریافت میکرد طاقت نیاورد و ته کشید

همه دوستان به لطف خودشان بنده را نوازش کرده بودند که ! ای داد بیداد ! حسن جان تو در کلاس ما سرآمد همه شاگردکان شیطان بودی .

 نمیدانم ! :  که ما شرم از استادی تو داریم و

: اگر تو نبودی ما به مقام معلمی نمیرسیدیم و ......

از اینکه مرا به شیطنت بخوانند ابائی نیست ! مانده ام چگونه همه خود را به استادی شیطان قبول دارند

این جواد ! آن جواد

سلام

امروز با خانواده  قم بودیم و رفتيم که برسيم محلات ! با تاخیر رفتیم و نشد که سر وقت برسیم ! ميخوردیم به شب ! از ميانه راه سراغ دكتر جواد فرخي را گرفتيم و رفتيم اراك ، اراك اين روزها فرق چنداني با قبلترها نداشت جز شلوغي بيشتر و خيابانهاي تنگ و ترش ! از زمان معمول ديرتر رسيديم ، مثل هميشه كه تاخير جزء ذات امثال ماست ! الان هم كه نشسته ام براي نوشتن ٬ باعث آن همين دكتر جواد شد البته نه دكتر جواد وطني كه آخرين نفري بود كه وقتي مطمئن شد همه حساب و كتاب جشن را تسويه كرده اند او هم دلش آمد و دست به جيب كرد ! آن هم يك سالي بعد از برنامه  ! دكتر جواد ميگويد البته نه آن دكتر جواد وطني ، همين دكتر جواد فرخي ! که هرچند هردو شباهتهاي زيادي را عليرغم تفاوتهاي بسيارشان دارند اما منظور امروز ما اين دكتر جواد فرخي است ! دكتر جواد فرخي ميگويد چرا اين طبله عطاري شما كه بايد هنرنما باشد خاموش است  ؟ 

البته هنر طبله عطاري به خاموشی است و گرنه ميشود طبل غازي !

به هر حال نشسته ايم اينجا كنار جواد و خاطرات ريش بلند و سبيلهاي از بنا گوش دررفته را مروز ميكنيم ، خاطرات خوب احمد آباد و برهوت كنار آن و خانه  آبگوشتهای ظهر جمعه  كه  روبروي بلندگوي روستای احمد آباد مشیر ٬  همه مهمانهاي آن خانه را كلافه ميكرد ! بلندگوی ختمهای مکرر برای گوشهای سنگین مادر بزرگ آن طرف روستا !

اينجا سال 1391 ! بيست و دو سه سال بعد از ورودی ۶۹ ! سالها چه زود ميگذرد ! دختر جواد حالا از پدرش قدش بالا زده آنروزها وقتي به جواد سر ميزدي البته نه آن جواد وطني همين جواد فرخي ! بوي استاد تفضلي ميداد ! خدا بیامرزد استاد تفضلی و راهروی معطر به بوی خوش كاپتان بلك !

براي اينكه جعبه خالي نماند نوشتم  ، پيامي هم از همين جا به همه دوستاني كه چهارم خرداد كه اتفاقا پنج شنبه است وقت آزاد دارند و دلشان تنگ صراحت جواد شده ! البته نه اين جواد آن جواد ! جواد وطني كه همه دق دلي خود را يكجا سر همكلاسي ديروز و رئيس امروز خالي ميكند ! هم كلاسيهاي غير يزدي هم اگر وقت كرديد  بياييد يزد ، نگران هزينه هم نباشید ! اينبار همه مهمان دكتر علي جليلي هستيم كه  بس که از مناقب خرانق ( همان خرونه )گفته ميخواهيم برويم ببينيم خرانق كجاست البته ميدانيم كجاست برويم ببينيم چگونه است ساعت هفت صبح وعده جلو سيد جعفر كه خواهشا با امام زاده جعفر اشتباه نگيريد ! سيد جعفر همان امام زاده اي است كه نزديك دروازه قرآن است

برای اینکه دل آن یکی جواد را یه دست آوریم یادی از او کنیم البته نه جواد فرخی نه جواد وطنی ! اینبار دکتر جواد غنی زاده که سایه اش بلند است و نه جشن آمد به بهانه کار نه هیچکدام از برنامه ها ! باز هم به بهانه کار

والسلام

همکلاسی

هیچ فرقی نکرده بود

خنده همان خنده

نگاه همان نیم نگاه

 و حرفهای آخر جمله اش را که با ته لهجه اش میکشید

نگفت برای چه کاری آمده یزد ؟ من هم نپرسیدم

با همسرش آمده بود ! بدون بچه ! از قرار معلوم هنوز  بچه ای دست و پا نکرده بود ! لابد درس و مشق و کار و تهران شلوغ و حساب و کتاب و دردسر همه باهم فعلا برایش اینگونه بهتر بود

هرچه اصرار به جلوس باز شاهی بر سریر همایونی کردم افاقه نکرد و رفت مهمانسرا ! فردای آنروز هم انگار که آتشی بر کف دست گرفته باشد نزدیک ظهر آمد و به رسم رفاقت با کیسه ای سوغات از شهر که نفهمیدم اول رفته دیار خودشان یا از همان بین راه تهران یزد از همین نائین .....

نشستیم به گل گفتن و شنفتن

انگار برقش گرفته باشد ناگهان دستی به داخل کیسه برد و با خجالتی مخصوص خود او تکه کاغذی را ربود

رفیق خجالتی انگار یادش رفته بود که فاکتور داخل کیسه مانده

به اتفاق رفتیم برای خدا حافظی از همسر که همراهش آمده بود و لابد رفیق ما نخواسته بود که نمک گیر شود

به همسر او هم اصرار کردم که بی فایده بود

دوستان ما همین گونه اند ! کاری هم نمیشود کرد ! ما که راضی هستیم

راستش را بخواهید این قدر را نوشتم که داریوش غر نزند چرا ترک نوشتن کرده ای و هربار به اجباری زیارت روی مبارک ایشان نصیب میشود فکر و ذکری جز این ندارد که بنویس که اینجا بی نوشته مثل انبار بی بنه میماند

جواد

سلام

هرچه حساب کتاب کردم ٬ دیدم نه !

نمیشود این خبر را در سایت نگذاشت

البته خودم مشکوکم ولی صبر جایز نیست

بالاخره من توانستم از جواد وطنی هزینه را بگیرم کاری که فکر نکنم تا به حال کسی موفق شده باشد از

جواد برای برنامه های مشترک دَنگی دُنگی ٬ چیزی بگیرید فکر کنم در تاریخ عجایب رخ داده در کلاس

قابل ثبت باشد

 

برد

سلام

داریوش مدتی است پیله شده چرا مطلب نمیگذاری ؟ اینجا شده مثل یخچالی که با علم به اینکه هیچی چیزی در آن نیست هر از گاهی به آن سری میزنیم ! حالمان بدشده از بس خالی است و .....

برای اینکه دل داریوش را نشکنم نوشته ای از قبل در کشکول مانده که اینجا میگذارم

.................................................................................................................................................

این یکی شده بود مایه فتنه !

از همان دست کارهائی که نه حراست ،  نه انجمن  ، نه رئیس دانشکده و نه مسئول آموزش خوششان نمی آمد در سایه حکومتشان راه بیافتد !

سخت است که در آن وانفسای تیر نگاه و نظر به چپ اجباری پسرهای کلاس ! که تا حالا هم آثار آن دوران در چهره هم کلاسیهای دخترمان ماند( شاهدش هم  داریوش که جانش در آمد تا دو تا عکس یادگاری از آنها بگیرد اگر به عکسهای مراسم نگاه کنید میبینید شرم و حیا و نجابت در صورت تک تکشان موج میزند ! )  یکی بیاید وراست راست  برد آزاد راه بیاندازد آنهم چه بردی ؟  که بناست مسئول آموزش را به باد انتقاد بگیرد و شیر پاک خورده ای هم پیدا شود اساتید را به نقد بی ادبی نام ببرد !

 یکی به نماینده انجمن بتازد و سید هم برایش کلاس وعظ بگذارد که اساس ماندگاری انقلاب در هم دلی هست و اتحاد و تفرقه حزب الله بناست چه کند و چه نکند !  

یا با کلاس و هم کلاسیهائی که وسط دعوای تاریخ امتحان یکی سوت بزند .....

جل الخالق !

حالا شما بیا برد آزاد راه بیانداز و کلیدش را یک بار بده دست جواد فرخی و یک بار هاشم صابری ! 

که هر کدامشان برای خودشان کله اند و نه به ساز انجمن میرقصند و نه بسیج

 نه حتی رفیق

آخرش هم  با رفقا کنار نیایند !

همکلاسی باسابقه! همکلاسی بیسابقه را ببرد استنتاق و نه این تیغش ببرد نه آن محلی بگذارد کجایند مدعیان دموکراسی و آزادی مطبوعات که این همه را یاد بگیرند

نمیدانم با این همه خاصیت چرا سالهای سال  بعد از 69 برد آزاد دیگری به آن شیوه و شمایل در دانشگاه تکرار نشد

 

 

برنامه

سلام

دکتر داریوش میگوید چرا نطقت کور شده و مطلب نمیگذاری ؟

دکتر رضا برخورداری میپرسد پس این سی دی و عکسها که میگفتی چه شد ؟

یکی هم به نام هومن پیام گذاشته که کجایند مدعیان مالیخولیائی و داریوش و .....

من اما تا آخرین طلبها را نگیرم نطقم کور است

چه کسی میخواست مجددا برنامه بگذارد ؟

مارا هم دعوت کند .............

یاللمسلمین

سلام

تازه از شوک برنامه به در آمده ایم!!

 وقتی قرار شد برنامه را اجرا شود برای اینکه بفهمیم این هم کلاسیهای عزیز تر از جان هنوز هم مثل دوران دانشجوئی سرشان در میکند برای درد سر یا نه ! آمدیم مثلا مظنه کنیم ( همان برانداز کردن نه براندازی کردن ) از این و آن پرسیدیم دیدیم یکی یکی گل از گلشان میشکفد و کلی انرژی دادند و اعلام پشتیبانی همه جانبه!! باز هم ترسیدیم و جلسه کوچکی در یزد خودمان برای همشهریها گرفتیم تا ببینیم از سخن تا عمل پهنای باندشان چقدر است که سرنوشت آنرا شمائی که نوشته های این وبگاه را  مینگرید بهتر میدانید پس با قلبی مطمئئن و ضمیری شاد و امیدواربه فضل خدا نشستیم٬ نه!! ایستادیم !!به آنچه در دل دوستان بود وبر زبانشان جاری !! اواخری که به موعد و موعود میرسید جواد ( که ذکر تلاطمش قبلا رفت ) در گوش ما مثل وروره جادو میخواند که حسن خطرناکه ! من پهنای بدنم خوب است اما عمق جیبم مثل دریاچه ارومیه است که تا وسطهایش هم بروی آب به زانویت نمیرسد ! حکایت جواد را من قبلا هم گفتم اما وقت دیدنش حالاست که مرتب از من احوال بدهکاران را میپرسد و ذکر  اینکه یک نفر  مثلا یک صفر یادش رفته و تومان را ریال خوانده و یا اینکه یکی دیگر اصلا کلا یادش رفته ! موبایلش هم یا در دسترس نیست یا به طور کلی کار دست سید و بقیه ندارد الا ایحال شدیدا تهدید میکنیم که جواد را دریابید ما که از اول هم نبودیم

سين برنامه ( اينروزها به هر كارگاهي ميرويم ميگويند سين و آخرش هم كسي نگفت اين سين واقعا چيست ؟ )

سلام

سلام حضور بزرگواراني كه خيلي به ايشان ارادت داريم! منظورم همه 69 ايهايي است كه اينروزها زحمت پاسخ دادن به تلفنها و پيامكهاي گاه و بيگاه  را از جان و دل برآورده ميكنند ، تني چند از دوستان از كم و كيف برنامه ميپرسند و اينكه بناست چه گلي به سر ما بزنيد ؟ كه اينقدر پيغام و پس غام ميفرستيد از طرف ديگر داريوش( دكتر داريوش ذاكري )  فقط اميدواري ميدهد و ازاين طرف جواد( دكتر جواد وطني ) همه اش خيالات ميبافد كه تكليف را مشخص كن كه كنتور حساب به كندي بالا مي آيد گاه و بيگاه هم شير پاك خورده اي كه معلوم نيست دستش از آستين كدام استكبار بيرون آمده طعنه ميزند و ليچار بارمان ميكند كه نگو و نپرس ... الغرض وقت تنگ است

راستش را بخواهيد كيفيت برنامه  همه اش به  استقبال دوستان بستگي دارد ! يعني دقيقا يك بردار دو سطحي است كه در محور ايكسها كيقيت برنامه و در محور ايگرگها تعداد دوستان قرار دارد براي همين برنامه ها يك حد اقل دارد كه تا كنون انجام و هماهنگ شده و اينجا مينويسم و يك حد اكثر كه شما خواهيد نواخت ( با حضور پر از رنگهاي بي بديل و غير سياسي )

كلي عكس و مستندات مربوط به كلاسها را دوستان لطف كرده اند فرستاده اند ( 90 درصدش را داريوش فرستاده ) سمعي بصري به هم ريخته و بدون آرشيو دانشگاه هم كه كلي لطف كرد و هرچه  عكس دم دستش بود به ما عطا كرد از آن مهمتر لطف آموزش كه به موقع از آن خبر خواهيد يافت  ملغمه همه اين الطاف كتابچه اي است كه تقديم خواهد شد البته با كلي كار و بار گرافيكي كه اگر ضيا ( دكتر ضيا حجازي ) دم دست بود حتما پربار تر بود و يك كليپ انشاأالله زيبا كه آنهم به همين شكل تقديم خواهد شد با ......

همانظور كه قبلا نيز به استحضار رسيد چهار شنبه شب ( 24 شهريور ) در محل پرديس دانشگاه و در تالار چهل ستون پذيراي دوستان و خانواده هايشان خواهيم بود برنامه صرفا دور هم نشستن و از حال و روز هم خبر گرفتن است باور كنيد خيليها در نگاه اول هم ديگر ر ا نخواهيد شناخت

برنامه روز دوم كه تفصيل مفصل بودنش رفت اندگي گرم و گيرا تر است بناست علاوه بر دور هم نشستن نظم و نسقي هم داشته باشد مثلا از اساتيد و رياست بهره ببريم و فيلم پخش كنيم و پذيرايي كنيم و .......اين چند نقطه همان بود كه ابتداي كلام از آن سخن رفت و بيشتر از اينش بسته به استقبال بي نظير دوستان خواهد بود .....

از همه دوستان چه يزدي و چه غير آن درخواست موكد داريم خانواده هايشان را بياورند تا ببينند پدر و مادرشان از فيض كوير پر بركت  چه حاصلي برداشته اند براي دوستاني كه از راه دور مي آيند مامن آرامشي هست كه يك روز حضورشان به سختي نگذرد و خاطره خوشي با خود ببرند ........

چون ديگر قلم را ياراي بيشتر نوشتن نيست بقيه اش را بگذاريد تا بعد

  منتظر هر رنگ از حضورتان

حساب جاری

سلام

از عواقب هم نشینی با داریوش این است که وقتی از تطمیع به سرانجام نرسد متوسل میشود به تهدید

 قرار شد حسابدار دکتر جواد وطنی باشد تا الان هم کلی هماهنگی برای مراسم انجام شده و کلی از هزینه پشت دست جواد گذاشته است برای همین هم کلاسیها باید محبت نموده و کمک کنند یک وقت جواد نرود حبس و سرنوشتش بیافتد دست آژان و آژان کشی

اما شماره حساب :شماره حساب جام ( بانک ملت ) به شماره ۱۸۵۰۸۰۰۶۴۷ به نام جواد وطنی

مبلغ مورد توافق ( با حد اقل هزینه های  برنامه ) یک میلیون و پانصد هزار ریال یا همان یکصد و پنجاه هزار تومان به وجه جاری مملکت است

البته اگر کسی محبتش افزونی یافت و احتمالا خواست  بیشتر محبت کند ما سخت پذیرای آن هستیم

مقررات بخش ....N.....

شما برو شما برو شما برو

شما بايست !

دانشجو با تعجب : چرا ؟

استاد : شما از 7 گذشته بود كه وارد بخش شدي

دانشجو : اط اين در نميشد كه با هم بيائيم مجبور بوديم به صف بيائيم داخل !!!!

استاد : برو ترم ديگر بيا

دانشجو : اي .........................................................

( نميشود نوشت )

.

.

.

پايان ترم تابلو اعلانات بخش :

همكلاسي به دانشجوي 7 و 1 ثانيه : ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ي ي ي ي ي ي ي ي ي بچه فقط تو 18 شدي 

دانشجو تا پايان ترم پايش را هم به بخش نگذاشته بود

استاد

آي ميرناد پيدر منو درآووردي

(آهاي مهر نهاد پدر من رو در آوردي )

استاد ميگفت انگليش رو بهتر از زبان مادريش سخن ميگويد

بنده خدا تا استاد شده بود گير  دانشجوياني مثل 69 نيافتاده بود !!!

 

گزارش

سلام

داریوش ول کن نیست که گزارش برنامه ای که عکسهایش را گذاشته بنویسم تا همگان مطلع شوند ٬ پس بشنوید

وقتی با عجله میرفتیم برسیم سر قرار داريوش پیله کرده بود که وايسا اينجا يه عكس از تابلو مطب سرجمعي بندازم

من اما نایستادم نگران بودم يكي بياد ما نباشيم هرچند دلهره نيامدن 69 ايها بيشتر ازترس زود آمدن اين جماعتي بود كه هميشه غير قابل پيش بيني بودند !!

داريوش خيلي دلش ميخواست نيايد ! اما آمد با بي نظمي هميشگي كه نيم ساعتي من و خودش را معطل كرد و آخرش وقتي رسيديم سر قرار 69 ايهاي مقيم مركز !! دو نفري آمده بودند،  آنهم كساني كه احتمالش كمتر از همه بود ميرمحمدي و خلفي !

روز قبل از برنامه ، وقتي قرار و مدار برگزاري جلسه در مهمانسرا گذاشته شد و همه را خبر كرديم ، خبر دادند جلسه اي همزمان بناست آنجا تشكيل شود  بنده هاي خدا چاره نداشتند كه بروند اتاق بغل ، از بد شانسي ما ! همه اشان معاونين و روساي دانشكده ها بودند و حالا كه فهميده بودند قصه چيست خيالشان بابت آرامش مهمانسرا راحت  كه اينها كه سني ازشان گذشته لابد سنگين و رنگين و موقرند ! زهي خيال باطل ! كه با آمدن هر كدام از هم كلاسيها قيامتي از داد و بيداد و خنده برپا ميشد كه فكر كنم بيشتر از همه سيد را شرمنده كرد ! هيچكس هم به اشارتهاي چشم و ابرويش  توجهي نكرد !  شما تصور كنيد در جلسه اي امير ايزدي و جواد وطني باشند ، آرامش و سكوت  هم باشد كلا جلسه اتاق بغل به هم ريخت ، اساتيد اتاق بغل كه حالا خيلي فرق داشتند با قديمشان ، آمدند عرض ارادتي كردند و رفتند شايد بعضي از شما يادتان باشد !يكي از ايشان  ‌استادي بود كه آمده بود بهداشت سه درس بدهد ، یکی سئوال كرد بهورز را چگونه مينويسند و او از همه جهات و راست و وارونه نوشت تا همه به خوبي بفهمند !! آن شب  آنجا بود و آمد سلامي كرد و رفت ....بگذريم ....

بيست وسه چهار نفري دعوت شده بودند هدف هم برانداز كردن جماعت بود كه اگر نيامدند بي خيال برنامه تابستان شويم  كه دوستان هم ما را، هم خودشان را شرمنده كردند و سيد رياست هم بيشتر !! بيست نفري آمدند دو ساعتي هم نشيني طول كشيد ! تا بناي بر جمع بندي ميرسيد يكي وارد ميشد و همه چيز به شكل و قيافه و سر و كله و هيكل هم كلاسي ختم ميشد آخرش هم وقتي داشت همه چيز به خير و خوشي ميگذشت در عرض يك دقيقه جلسه به هم ريخت و عكس يادگاري و .....

با اين حال آنچه همه بر آن توافق كردند اينها بود كه اينجا مينويسم بقيه اش را قرار شد من و جواد وطني و داريوش ذاكري و ميرمحمدي با هر كدام از دوستان يزدي كه وقتش را داشتند مثل رضاي ابهت و رحيمي نسب هماهنگ كنيم داريوش هم پيگير هماهنگي غير يزديها باشد

راستي يادم رفت بگويم پس لرزه نبودن خانمها فردايش دامن ما را گرفت و در مقابل خانم دكتر صدقي عرق شرم بر جبين من كه به خدا ترسيدم در هياهوي شلوغ كاري 69 اي جماعت ، باز هم دلخوري  خانمها پيش بيايد ....

همه يك صدا پذيرفتند كه هزينه ها به عهده هم كلاسيها باشد هرچند يكي گفت برگه هاي بيمه اتان را بدهيد يك پرونده جراحي سرپائي برايتان ميسازم و خرجش را در مي آورم !!

برخي از هزينه ها خود به خود در مجموعه دانشگاه قابل صرفه جوئي بود اما شام و نهار و چاپ عكسها و كليپ 69 و .... هزينه هائي است كه چاره براي پرداخت آنها نيست بنا بر اين با اين حساب هر نفر 69 اي يكصد و پنجاه هزار تومان بايد از جيب مبارك بدهد براي اينكه يك وقت اشتباهي نشود يكصد و پنجاه هزار تومان همان يك ميليون و پانصد هزار ريال است كه براي دو روز برنامه و اين همه كاري كه قرار است بشود ( چه شود )  هيچ است !!

حسابي را اعلام خواهيم كرد و حسابدارش هم قرار شد جواد وطني باشد ،‌ قرار هم گذاشتيم كه ريز هزينه ها را در طي برنامه و آخر آن اعلام كند

برنامه خوابگاه و پذيرائي را هم همين آدمهاي كميته اجرائي پيگيري خواهند كرد عزيزاني كه از استانهاي ديگر بنا هست بيايند ، نحوه ورودشان را به يزد اعلام خواهند كرد تا اسباب رسيدنشان به برنامه فراهم شود

برنامه در دو بخش شب وو روز اجرا خواهد شد شب به هم نشيني در تالار چهل ستون دانشگاه در محل پرديس خواهد گذاشت (همانجا كه نزديك آخرين خوابگاه پسرها بود !!) صبح هم برنامه در دانشگاه احمد آباد كه حالا شده دانشكده بين الملل !! برنامه هم شامل همان نوع برنامه هائي است كه زمان دانشجوئي اجرا ميشد

يادم رفت بگويم تاريخ برنامه بيست و چهارم و بيست و پنجم شهريور

حضور و غیاب

استاد : نصف نمره امتحان شفاهي بخش مال حضور و غياب است

حسين : بيا بريم ببينيم چند جلسه غيبت داريم با حسابي كه استاد بهانه كرده فكر كنم اين بخش را بده كار شويم ....

.... بعد از (morning report) رفتيم دنبال رزيدنت سال يك ،  بنده خدا با دفتر حضور و غياب رفت پشت استيشن پرستاري

حسين از داخل يكي از اتاقها رزيدنت سال يك را به بهانه كمك در معاينه صدا زد و او هم با كلي باد در غب غب ! رفت كه به او دانش بياموزد پرستار هم حواسش به كار خود و تهيه دارو هاي (order ) بود ،

( اصلا فكر كنم اصل اين واژه از لرستان باشد كه دوستان لر هم كلاس ما وقتي يك نفرخرده فرمايش ميداد  به او ميگفتند يارو دارد  اورد ميدهد و .....)

 رزيدنت سال يك مسئول حضور و غياب بود و مسئول حفاظت از نصف نمره  ، دفتر حضور و غياب هم مثل تفنگ سربازي ، كه ميگويند ناموس سرباز است

...... امروز كاري پيش آمد كه مجبور شدم بروم سروقت جزوه و كتاب و مدارك قديمي ! ته يك كارتن پر از خاك و غبار! دفتر حضور و غياب بخش ... آنجا بود

به خير گذشت كه آن ترم كلي ازاعضاي كلاس به جرم بي مبالاتي رزيدنت سال يك از درس نيافتادند

درد دل

سلام به همه آنها که این وبلاگ را میخوانند از هم کلاسی گرفته تا غیره ٬ آشنا و غریبه ٬ بزرگ و متوسط و بچه دار و خونه دار زنبیلتو بردار و بیار

القصه دوستان ما در ۶۹ بعضیشان اگر قیافه رفیق شفيق دوران تحصيل راببیند نمیشناسند حق هم دارند طفلکیها ! بعضیهایشان یک شاخ مو هم روی کله های مبارکشان نمانده آنها هم که مانده یک شبه !  نه ببخشید ده بیست ساله زمستانی شده  اينش بماند كه بنده به دليل معذوريتهاي فراوان كه اقلش بحث سن و سال است و مهمتر از آن ابتلا به اتهام تير نگاه ! نميتوانم تصوير  خانمها را به تصور شما بياورم

میگفتم : دوستان ما در ۶۹ امروز اصلا وقت ندارند با دیروز خودشان بنشينند خلوت کنند ببینند ای بابا ۲۰ سال گذشت مگر چقدر دیگر مانده ؟ سرجمع سن کلاس را هم بگیری ۳۰ سال!  خدا بدور یعنی سی سال دیگر ممکن است این وبلاگ عمر کند ؟ عمراً ! مگر اینکه مرام ۶۹ ایها همچنان پایدار بماند و انشاءالله نوادگان ۶۹ راه پر افتخار پدران و مادرانشان را ادامه دهند الغرض و بی غرض ! نوشتم كه سر درد دل شما باز شود وگرنه اگر بحث دل درد بود كه سرو کارمان میافتاد اول به ابراهیمی و جلالیان ودیگر برو بچ داخلی نهایتا کاری از دستشان بر نمی آمد میفرستادنمان پیش شروین و دیگر برو بچ جراحی آخرش هم امینی وبر وبچ روان یک انگ هم بهمان میچسباندند ! براي همين چشممان روشن و دندمان نرم خودمان باید از همان اول میفهمیدیم که رودل کردیم و باید جوشانده عناب میخوردیم  !

میگفتم :  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای ۶۹ ایها ما نمیدانیم کدامتان این مطالب را میخوانید هرروزی که  کنتور این وبلاگ شماره های زیادی را نشان میدهد ٬  هی پیش خودمان فکر میکنیم این داریوش ناقلا میخواهد سر ما را شیره بمالد و برای آنکه نطق ما کور نشود هی میرود داخل وبلاگ و میآید بیرون برای همین کنتور تند تند شماره میاندازد و بعدش اين داريوش ناقلا مرتب پیام میدهد  که خطرناکه حسن ! اگر ننویسی همین کور سوی امید که ۶۹ ایها  یک وقتی دور هم جمع شوند از دست میرود ! بنویس ! جان داريوش بنويس جان هركه دوست داري بنويس ! ببین چقدر با مرامند بازدیدشان رسیده به۱۱۵  نفر یعنی چند تا دیگه بیان تو همه کلاس اینجان ! حالا برای آینکه این توطئه را خنثی کنیم بهترين روش اين  است كه حضور سبز خود را( ببخشید اصلا منظور سیاسی ندارم شما حضور آبي و قرمز خودرا ) اعلام كنيد البته این پیشنهاد را به یک هم کلاسی که دادم پرسید یعنی چطوری نظر بدهیم ! با عذر خواهی از اینکه بنده لیاقت آموزش بزرگان را ندارم ! خودم که میخواهم نظر بدهم میروم قسمت نظرات یکبار کلید میکنم ٬ یک جعبه نظرات باز ميشود آنجا نظرم را مينويسم خواهشا براي تنوير افكار عمومي وقتي ميخواهيد دكمه ارسال را بزنيد خيلي پيامتان را خصوصي نكنيد ما اينجا اين حرفها را نداريم همه محرمند

حالا بقيه دل درد و هر دردي براي بعد   

 

استادی دیگر

نزديك بود سرسام بگيريم ! كلاس بيشتر از مفاهيم محو حركات او شده بود با آن قد بلند و صورتي كشيده مثل دونده هاي ماراتون سرش را پايين گرفته بود و هماهنگ با دستانش كه بالا و پائين ميرفت عرض كلاس را به سرعت راه ميرفت و يك ريز سخن ميگفت !

     هر چند يك بار هم تصاوير كج و معوج و نوشته اي را بر تخته سياه رسم ميكرد

      تازه آمده بود يزد به عنوان ضريب كا هيئت علمي

دكتر خوئي - استاد پاتو لوژي اهل مشهد  

انتخابات 69

- لطفا ساكت

- خواهش ميكنم آرام باشيد

- تورا به خدا صبر كنيد تا من بخوانم

- سعيد لطفا روي وايت برد علامت بزن

- اول اسم كانديداها رابنويس

سعيد صدريان- حميد رضا جلاليان – مهدي تقوي  

.... اين اسامي ازصبح روي وايت برد نوشته بود با كلي تبليغات ... فلاني را من بزرگ كرده ام .... ( مادرش ) ....ما همه به فلاني راي ميدهيم (.....)

علامت بزن ......

سعيد صدريان - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - راي سفيد- مهدي تقوي  - سعيد صدريان -  مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  -  صدريان – مهدي تقوي  – راي سفيد -  مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - جلاليان - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  - مهدي تقوي  -راي سفيد -  .......

به تعداد دخترهاي كلاس اراء سفيد از صندوق درآمد

چرا ؟

اگر کلاس ما هم شورای نگهبان داشت این اتفاقات حتما نمی افتاد

یعنی چه که کاندیداد شب قبل از انتخابات برود خوابگاه برای تبلیغ و رای جمع کردن

چه معنی میدهد از ابزارهای تبلیغات غیر متعارف روی وایت برد کلاس صحبت کنند

اصلا مگر میشود کاندیدا قولی بدهد که در چارچوب وظایف و انتظاراتش نیست ؟؟؟