چهلمین روز درگذشت وحید

عین زمان دانشجویی بعد از 14.5 ساعت نشتن در بوفه اتوبوس بالاخره به بهشت رضا در مشهد رسیدم اما مراسم چهلم وحید چند ساعت قبل تمام شده بود. همسرش شهرزاد کوه محکمی است سخت شکسته دل که چاره ای جز محکم باقی ماندن ندارد. احساس کردم او در موقعیتی است که حتی نمیتواند آزادانه بگرید. به یک لحظه بار کل زندگی بر دوشش افتاد بی هیچ یار و یاوری. حتی تسلیت گفتن به او هم سخت است.

وحید و سعید


سعید و وحید با هم رابطه خوبی داشتند بخصوص در زمینه مطالعات درسی مثل شیوه ادم های باسواد حوزه های علمیه با هم مباحثه میکردند. گاهی تا پاسی از شب با هم بحث درسی و علمی داشتن و انصافا هردو با سواد و کوشا بودند.
القصه در کتابهای تحصیلی ابتدایی نسل بعد از ما یک داستان بود از ابوريحان بیرونی و دوست دانشمندش که یکی از انها در حال احتضار بوده و دیگری به بالای سر طرف محتضر میره و اون دوست محتضر یک سوال علمی میپرسه و طرف مقابل میگه این چه وقت سوال علمیه؟ دوست محتضر میگه: ای دوست دانشمند ایا بهتر است جواب این سوال را بدانم و بمیرم یا نادانسته از دنیا بروم ؟؟
من این داستان را به سعید و وحید تعمیم میدادم. به وحید میگفتم سعید میاد بالای سرت و تو این جمله رو میگی و با لهجه خودش میگفتم
وحید از خنده غش میکرد.
خدا روحش را با عالمان ودانشمندان محشور کنه
با فوت دوستانمان بخشی خاطراتمان به بهانه ای برای گریه تبدیل میشه

نوشته آقای دکتر وحید سعادت(68) برای دکتر سپهر

از نظر من وحید انتلکتوئل بچه های ۶۹ بود. یه جورایی شبیه محمود بود فقط فرقش این بود که خوشروتر از محمود بود.واسه همین بچه ها زیاد دمپرش جمع میشدن.
یادمه تو انتخابات خاتمی وقتی همه ما به اصطلاح اراذل تو پاویون ذوق میکردیم و هفته نامه مهر را به جای خوندن میخوردیم.میخندید و با اشاره به ما میگفت؛"تحمیق توده ها" بعدشم میگفت شما با رای به خاتمی نظام را بیست سال دیگه تثبیت کردین.
تو تمام این سالها این اون بود که گاهی به من زنگ میزد و هر بار به بهانه ای. یه بار برای کوچ مجید و یه بار برای فروغ و یه بار برای محمود.....انگار رسالتش بود که هر کدوم از ما که میره، یه سرسلامتی به من به نمایندگی از بازماندگان بده.
حتما حالا دیگه با محمود تو دنیای دیگه بدون درد و دغدغه در مورد آدما بحث میکنن و لذت میبرن.حیف!!!. واقعا جای من اونجا خالیه که ساکت بشینم و از بحثشون لذت ببرم.
یادمه فروغ که رفت یکی از بچه های ۶۹ یه سوگنامه ای نوشت و دست به دست شد تا به گروه ما رسید. چقدرم قشنگ نوشته بود. حالا ما که دیگه با شرائط امروز دست و دلی برامون نمونده که بنویسیم. فقط کاش یه جوری به رسم ادب و جبران این متن به دست بچه های ۶۹ برسه تا بدونن که ما هم به یاد اونا هستیم.
روحت شاد وحید جان.پسر خوشرو و با معرفت ۶۹. سلامم را علی الخصوص به محمود و همشهریت مجید برسون.
انشاالله به زودی دیدارها تازه میشه.این دنیا دیگه هیچ جذابیتی برام نداره.

وحید

جمعه شب تلفنم زنگ می‌زند دکتر هومن دهقان استاد متخصص قلب است صدایش مثل همیشه نیست می‌گوید عصر تابحال یک مطلبی میخواهم بگویم ولی نمی توانم نگران میشوم بگو هومن جان در خدمتم .می‌گوید در فضای مجازی یکی از رزیدنت هایم آگهی فوت یکی اساتید دانشگاه مشهد رادیدم برایت میفرستم به نظر وحید خودمان است گفتم شوخی نکن من سه روز پیش با وحید یک ساعتی صحبت کردم چیزی اش نبود فورا تلفن هومن را قطع کردم به تلفن‌همراه وحیدزنگ زدم بروی پیغام گیر بود آخرین مطلب که فرستادم بودم دیده بود بیشتر نگران شدم با دوست وپناه همیشگی مان داریوش تماس گرفتم صدایش گرفته بود فهمیدم صحت دارد دنیا بروی سرم اوارشدگفت از عصر تابحال میخواستم تماس بگیرم نتوانستم
حالا با نبود عزیز ۳۵ساله ام چه کنم بعد ۷ سال هم اتاقی دوستی نزدیک ۲۵ سال است که در مشهد است ومن در اصفهان فاصله تماس هایمان از یک هفته بیشتر نشده سنگ صبور هم بودیم هر جا کسی را نداشتیم که بتوانیم صحبت کنیم در ساعتی حتی دیر وقت با هم تماس میگرفتیم گله نمیکردیم چرا حالا زنگ زدی جغرافیای فکری وذهنی یکدیگر را میشناختیم
کمتر از یک سال پیش برای کنگره پوست‌آمده بود اصفهان شب رفتم هتل خودش وخانمش ودخترش بود هیئت علمی دانشگاه آزاد بود یک کلنیک پوست در مشهد مسئول فنی بود مطب شفلوعی هم داشت. شهریار پسرش را دوسالی بود فرستاده آن ور آب دارد پزشکی میخواند
فردای آن روز همه بچه های خودمان دراصفهان به صرف صبحانه در یک بنای تاریخی اصفهان جمع کردیم خوش گذشت یاد ایام قدیم در دانشگاه یزد وخاطرات آن روزها را مرور نمودیم وحید خوشحال از دیدن دوستان داریوش هم از میمه آمده بود حسن رضوی وتعدادی دیگر
وحید عادت داشت هر کار مهم در زندگی میخواست انجام بدهد یک مشورتی ضمنی می‌کردآخرینش گفت سعید یک باغ کوچک ویلایی در شاندیز خریده ام گفت گران است وقسط هایش زیاد است.گفتم برای استراحت توبا این مشغله ات نیاز بود
یکجای استراحت میخواستی.
گاهی مسافرت داخلی وچه خارجی که میرفت برمیگشت زنگ میزد ویرایم تعریف میکرد
ولی این بار نمی‌دانم چرا فراموش کرد!
چرا بدون خداحافظی بدون اطلاع تنها رفت وچرا هرگز برنمی گردد!؟

"مرغ شب خوان که با دلم می‌خواند
رفت وآشیانه اش گم شد
آهوان گم شدند در دل شب
آه از آن رفتگان بی برگشت"

وداع با سپهر 69

از این پس دیگر وحید سراغ بچه های 69 را از من نخواهد گرفت. دیگر صدای بلند خنده های او را نخواهم شنید و دیگر چون ابر بهاری خشمگین نخواهد شد.

روز اول دانشگاه بر سر کشتن یک مگس با هم دوست شدیم و در طول این 35 سال حتی به اندازه همان مگس هم از یکدیگر نرنجیدیم و اینک چگونه میتوان این 35 سال را فراموش کرد.

سپهر 69 خاموش شد و داغی به دل نهاد که تا به پایان راه باقی خواهد ماند

69 یک گام به جلو

جمعه این هفته آقایان دکتر سید جلیل میرمحمدی و دکتر یحیی ابراهیمی دو کرسی مجلس را تصاحب کردند. این موفقیت را به هر دو عزیز تبریک گفته و با افتخار آرزو میکنیم این دو بتوانند واقعا  منشا اثر باشند.

...و دو پدر دیگر نیز

حسن عزیز من نیز در سوگ نشست.  دل آکنده از مهر او اکنون پرتلاطم است و مرا جز ادای یک تسلیت کاری ساخته نیست..

دکتر رحیمی نسب نیز همزمان به سوگ نشست. خداوند هردو عزیز از دست رفته را قرین رحمت خود سازد.

معلم دیگری هم رفت...

اینک وحید داغدار پدری است که معلم خیلی ها بوده. مردی به غایت دوست داشتنی که مهربانی و کرامتش بی نظیر بود. ترم اول دانشگاه که زمستان بسیار سردی فرا رسیده بود و  نفت موجود نبود و سرما بیداد میکرد وحید و پدرش سر رسیدند با چند گالن نفت. هنوز ارتباط ما انقدر قوی نشده بود که چنین حرکتی را انتظار داشته باشیم اما این مرد شریف به دادمان رسید. او یک هیپنوتیزور نیز بود و این کنجکاوی مرا برای شنیدن سخنانش تحریک میکرد. در طول این سالها هراز چندگاهی تلفنی با هم سخن میگفتیم و من از شنیدن صدای پر از مهربانی اش لذت میبردم...

به وحید که چنین پدر گرانبهایی را از دست داد تسلیت میگویم

باز هم اثری از وحید

و اینهم آخرین اثر همکلاس زحمتکش و خاص ما جناب دکتر ذوالفقاری:

 

 

یک پدر دیگر هم رفت..

یکی از روزهای سال 78 در حالی که در داروخانه درمانگاه طرق رود نطنز مشغول وارسی داروها بودم یک صدای بسیار آشنا مرا از جا پراند. کارشناس کهنه کار و سالخورده آمار که در ماموریت بود راهش را کج کرده بود تا به من برسد. در اوج تنهایی دیدن یک آشنای دوست داشتنی چقدر چسبید و این دیدار در دوره طرح من در آن روستا یکبار دیگر هم تکرار شد. شنیدن خاطرات مردی که تمامی کوره راهها و روستاهای استان را درنوردیده بود لذتی بی حد داشت... آخرین بار در 30 شهریور 95  با بزرگواری بی حدی که داشت برای دیدنم به میمه آمده بود که یک ماهی از عمل CABG من میگذشت... این مهربان دیروز مرا برای همیشه از ملاقات خود محروم کرد...او همان پدر بسیار خوب دکتر تیموری بود. فراغ تلخش را به او تسلیت میگویم.