جمعه شب تلفنم زنگ می‌زند دکتر هومن دهقان استاد متخصص قلب است صدایش مثل همیشه نیست می‌گوید عصر تابحال یک مطلبی میخواهم بگویم ولی نمی توانم نگران میشوم بگو هومن جان در خدمتم .می‌گوید در فضای مجازی یکی از رزیدنت هایم آگهی فوت یکی اساتید دانشگاه مشهد رادیدم برایت میفرستم به نظر وحید خودمان است گفتم شوخی نکن من سه روز پیش با وحید یک ساعتی صحبت کردم چیزی اش نبود فورا تلفن هومن را قطع کردم به تلفن‌همراه وحیدزنگ زدم بروی پیغام گیر بود آخرین مطلب که فرستادم بودم دیده بود بیشتر نگران شدم با دوست وپناه همیشگی مان داریوش تماس گرفتم صدایش گرفته بود فهمیدم صحت دارد دنیا بروی سرم اوارشدگفت از عصر تابحال میخواستم تماس بگیرم نتوانستم
حالا با نبود عزیز ۳۵ساله ام چه کنم بعد ۷ سال هم اتاقی دوستی نزدیک ۲۵ سال است که در مشهد است ومن در اصفهان فاصله تماس هایمان از یک هفته بیشتر نشده سنگ صبور هم بودیم هر جا کسی را نداشتیم که بتوانیم صحبت کنیم در ساعتی حتی دیر وقت با هم تماس میگرفتیم گله نمیکردیم چرا حالا زنگ زدی جغرافیای فکری وذهنی یکدیگر را میشناختیم
کمتر از یک سال پیش برای کنگره پوست‌آمده بود اصفهان شب رفتم هتل خودش وخانمش ودخترش بود هیئت علمی دانشگاه آزاد بود یک کلنیک پوست در مشهد مسئول فنی بود مطب شفلوعی هم داشت. شهریار پسرش را دوسالی بود فرستاده آن ور آب دارد پزشکی میخواند
فردای آن روز همه بچه های خودمان دراصفهان به صرف صبحانه در یک بنای تاریخی اصفهان جمع کردیم خوش گذشت یاد ایام قدیم در دانشگاه یزد وخاطرات آن روزها را مرور نمودیم وحید خوشحال از دیدن دوستان داریوش هم از میمه آمده بود حسن رضوی وتعدادی دیگر
وحید عادت داشت هر کار مهم در زندگی میخواست انجام بدهد یک مشورتی ضمنی می‌کردآخرینش گفت سعید یک باغ کوچک ویلایی در شاندیز خریده ام گفت گران است وقسط هایش زیاد است.گفتم برای استراحت توبا این مشغله ات نیاز بود
یکجای استراحت میخواستی.
گاهی مسافرت داخلی وچه خارجی که میرفت برمیگشت زنگ میزد ویرایم تعریف میکرد
ولی این بار نمی‌دانم چرا فراموش کرد!
چرا بدون خداحافظی بدون اطلاع تنها رفت وچرا هرگز برنمی گردد!؟

"مرغ شب خوان که با دلم می‌خواند
رفت وآشیانه اش گم شد
آهوان گم شدند در دل شب
آه از آن رفتگان بی برگشت"