سعید و وحید با هم رابطه خوبی داشتند بخصوص در زمینه مطالعات درسی مثل شیوه ادم های باسواد حوزه های علمیه با هم مباحثه میکردند. گاهی تا پاسی از شب با هم بحث درسی و علمی داشتن و انصافا هردو با سواد و کوشا بودند.
القصه در کتابهای تحصیلی ابتدایی نسل بعد از ما یک داستان بود از ابوريحان بیرونی و دوست دانشمندش که یکی از انها در حال احتضار بوده و دیگری به بالای سر طرف محتضر میره و اون دوست محتضر یک سوال علمی میپرسه و طرف مقابل میگه این چه وقت سوال علمیه؟ دوست محتضر میگه: ای دوست دانشمند ایا بهتر است جواب این سوال را بدانم و بمیرم یا نادانسته از دنیا بروم ؟؟
من این داستان را به سعید و وحید تعمیم میدادم. به وحید میگفتم سعید میاد بالای سرت و تو این جمله رو میگی و با لهجه خودش میگفتم
وحید از خنده غش میکرد.
خدا روحش را با عالمان ودانشمندان محشور کنه
با فوت دوستانمان بخشی خاطراتمان به بهانه ای برای گریه تبدیل میشه